در داستان تراویس بویت، واقعیت تلخ زندگی آدمهای بیگناه که به طور اشتباه به زندان میافتند، به شکلی تلخ و نابهجا ظاهر میشود. او با تجاوز و قتل یک دختر دبیرستانی معصوم، جرمی را مرتکب شده است که چهار سال بعد، بر اثر یک تومور مغزی، در حالی که به اعدام محکوم است، رویای اعتراف کردن را دنبال میکند.
تراویس، که در حال تحت تعقیب برای جرم دیگری است، تصمیم به اعتراف به جرم قبلیاش میگیرد. این تصمیم در مقابل انتظارهای جامعه، پلیس و حتی خود او، که هیچ احساسی به نظر نمیرسد، نشاندهندهی یک تحول عظیم در زندگی اوست. با اینکه تومور مغزی لاعلاجی به او عذاب میآورد، او تصمیم میگیرد در این مرحله از زندگی، به درستی عمل کرده و رازهایی را که چهار سال پنهان کرده بود، فاش کند.
این داستان نشاندهنده ناعدالت و خطاهای سیستم قضایی است که گاهی اوقات بیگناهان را به جای گناهکاران محکوم میکند و نیز نشاندهنده تغییر ناگهانی در زندگی انسانها، حتی در زمانهایی که انتظارشان نیست، میباش