انتشارات سیب سرخ منتشر کرد: برشی کوتاه از داستان(فاصله ی میان پلک زدن یک کبکِ گُم شده)با اصغر داشتیم می رفتیم کفن بخریم. باباش مرده بود. توی راه داوود را دیدیم. مُربّع نشسته و باز به یک کاغذ سبز خیره شده بود. داوود اول هاش چشمش خوب نمی دید. خانوادگی مشکلِ چشمی داشتند. حالا به آن بدی نبود؛ از وقتی به حرف علی مِرز مُدام میخ دوز چیزهای سبز می شد، دیدنش خیلی بهتر شده بود. مشکل چشم های باباش ولی حل نشده بود. هنوزاهنوز آسو خیاطی یاد نگرفته بود. قضیه از آن جا شروع شد که مادر داوود یک بند حامله می شد، بی آنکه کسی دست به ش بزند. اولش علی مِرز گفته بود کار باد است. مادر داوود همیشه گُر داشت؛ حتی سیاه چله ی زمستان. می رفت جلوی پنکه و علی مِرز که همه ی دنیا را گشته بود، گفته بود این قطع از باد آبستن می شود و خودش توی هند محلی را دیده که زن ها شان روی تپه ای و رو به باد دراز می کشیده اند و خیک شان پُر می شده از آدم. اما وقتی دیگر کوچه و خیابان هم نیامده بود، و در و پنجره ها را بسته بودند و حتی کسی توی خانه شان فوت نکرده بود، باز بار برداشته بود. تا آخرش پیرمردِ سَربه سَر سیاه پوشی که چند سال قبل آمده بود .فروشگاه اینترنتی 30بوک