انتشارات ثالث منتشر کرد: در کودکی بیش از هر چیز دوست داشتم گل های قاصدکی را که در زمین بایر رو به روی خانه مان می رویید بکَنَم، تا جایی که می توانم هوا را درون ریه ام بکشم و با تمام قدرت دانه های قاصدک را فوت کنم.پخش شدن دانه ها به هر طرف و بالا رفتن و شناور شدن شان در آسمان را نگاه می کردم و دوست داشتم بدانم تا کجا می روند و آن جا چه زندگی ای خواهند داشت. وقتی غمگین بودم، خیال می کردم مثل دانه های قاصدک، عدنان چوبوک های زیادی هستندو همان طور که من این جا زندگی می کنم، عدنان چوبوک های دیگر هم در جاهای دیگر دنیا مثل من زندگی می کنند...خدا هم، همان طور که من با قاصدک ها رفتار می کردم، ماها را فوت کرده و هر کدام مان را به جاهای دیگر، به زندگی های دیگر پراکنده بود. در جاهای مختلفی که افتاده بودیم، به عدنان چوبوک های دیگری تبدیل شده بودیم.نمی دانستم بقیه به کجا رسیده بودند، چه زندگی ای داشتند، خوشبخت بودند یا نه. فقط یک چیز را می دانستم؛این که سفر خودم، در زمینِ بایرِ رو به روی خانهٔ کودکی که برای رهایی از تیره روزی اش،رؤیای آدم های شبیه خودش را می بافت، پایان یافته بود...فروشگاه اینترنتی 30بوک