انتشارات یکشنبه منتشر کرد:خان جون: اگه خودش عقلش می رسید که خوب بود هرروز فقط به تاغار چایی هورت می کشه جوون باید صبح به صبح به تخم مرغ بخوره بهروز که پسر خونه بود تا نیمروشو نمی خورد حق نداشت پاشو بذاره بیرونسیمین: با خنده این جوری که ورشکست می شیم خودش را باد می زند گرمه ها انگار نه انگار زمستونهخان جون: هیچ هم گرم نیست بایست ببخشیدا وقتی اومدید تو خونه مادر شوهرتون نشستید این یه خانو رد کردید سیمین چشم هایش را می بندد و زیر لب اعداد رامعکوس می شمارد و نفس عمیق می کشد خان جون با ویلچر به راه می افتد سیمین: چشم هایش را باز می کند و متوجه حرکت خان جون می شود کجا می رید مامان؟خان جون: خدمت خلیفهسیمین: بیام کمک؟خان جون: روزی که عروس بخواد کمک آفتابه من باشه روز مرگمه! پشت دیوار انتهای صحنه می رود و از دید خارج می شودفروشگاه اینترنتی 30بوک