انتشارات پیک دبیران منتشر کرد :روزی الاغ بیچاره ای را که از کار افتاده بود و در کوه ها رها شده پیدا کرد و طنابی به گردنش بسته و با پاهای زنگوله بسته سوارش شد و طناب را به دست گرفت در حالی که کلاه کاغذی در سر داشت با پا محکم به پهلوی الاغ میزد حیوان بیچاره که از صدای زنگوله ها گیج شده بود وحشت زده بدون هدف به سرعت از این محل به محل دیگر هراسان می دوید عباس نیز خوشحال و خندان سواری میخورد، فکر میکرد آن روز بهترین روز زندگی او می باشد.فروشگاه اینترنتی 30بوک