انتشارات دیدآور منتشر کرد : آينه و زمان مرد: تو بدنت چه خبره؟ شهريار: (به شکم اش اشاره مي کند) تو دلم آشوبه. معده م داره به هم مي ريزه. مرد: پس فقط توصيف کن که چه طوري من رو خفه مي کني؟ شهريار: دو تا دستم رو مي ندازم دور گردنت و تا جايي که مي تونم فشار مي دم. همين طوري فشار مي دم که ديگه صدات رو نشنوم. مرد: ادامه بده. شهريار: بعد مي خوابونمت رو زمين. دوباره شروع مي کنم فقط گردنت رو فشار مي دم. فشار مي دم. اون قدر فشار مي دم که بميري؛ که ديگه نتوني از جات بلند شي. مرد: به من نگاه کن، چه اتفاقي واسه من افتاده؟ شهريار: افتادي کف زمين، صورتت به خاطر خفگي کبوده. مُردي. مرد: برو تو چشم هام نگاه کن. چشم ها چه رنگيه؟فروشگاه اینترنتی 30بوک