مامان آوا باردار است و باید زیرنظر دکتر باشد. برای همین والدینش آوا را به کلبه ی مامان بزرگ و بابابزرگ می فرستند. معمولا کنار بابابزرگ و مامان بزرگ و البته، روی دریاچه حسابی خوش می گذرد، اما حالا آوا مدام فکر می کند که قرار است اتفاق بدی برای مادرش بیفتد. یک روز، پرنده ای جلوی چشم های آوا می میرد و او مطمئن می شود که نفرین شده است. آوا فکر می کند اگر نفرین شده باشد، حتماً راهی برای باطل کردن آن هست. او می خواهد با مراقبت کردن از دو تا تخم سینه سرخی که پیدا کرده است نفرین را باطل کند. چیزی از این ماجرا نمی گذرد که جزیره گرفتار طوفان می شود و از طرفی، مجبور می شوند مامان آوا را به بیمارستان ببرند. با همه ی این ماجراها، آیا آوا می تواند از این نفرین سر دربیاورد و آن را باطل کند؟